.

بایگانی

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

«انتخاب یک بالش خوب، یعنی تجربه کردن یک خواب راحت....»اینجای حرفم را باید یه طوری می گفتم که طرف فکر کنه اگر فقط یک بار روی این بالش­ها بخوابه انگار که رفته اون ور آب! اما قسمت مهم این سخنرانی، بحث آناتومی و طبی اونه: «بالش خوب میتونه جلوی خیلی از سردردها و گردن درها را بگیره و خوابیدن روی اون سلامتی شما رو تضمین کنه...»وقتی سلامتی خلق الله را با بالش  تضمین کردم، باید بحث رو به سمت یه قضیه منطقی پیش می بردم...«بالشی بالش خوبه که بالش خوبی باشه...دوستان به این نکته دقت کنید بالش خوب، بالشیه که آدم با خوابیدن روی اون در حالت­های طاقباز، دمر، یه پهلو راحت باشه...ممنونم از حوصله ای که به خرج دادید حالا که این همه خوب گوش میکنید بذارید از جایگاه بالش در عالم هستی و وظیفه ای که بر عهده اونه براتون بیشتر توضیح بدم...» تقریبا همه با یک ته لبخند به من گوش می­دادند فقط بعضیا اینجور وانمود میکردند که مشغول بررسی بالش ها هستند و بعضی ها هم با نگاه به صورتم. «ببیند عزیزان، انسان موجودیه که خداوند در بهترین حالت اون رو خلق کرده سر اون بالا و محترم و پای اون پایینه...کسی هست که دوست داشته باشه پاهاش بالا باشه و سرش روی زمین؟ حتما جوابتون منفیه...اما من میخوام به یک وضعیتی اشاره کنم که سر ما پایین و روی زمینه و اصلا هم چیز بدی نیست...میدونید اون چه وقتیه؟ او وقتیه که سرتون رو روی این بالش ها میگذارید...بله درسته همیشه پایین قرار گرفتن سر، معنی وارونه بودن آدم ها رو نمیده...اون چیزی که به عنوان یک نکته اخلاقی عرض میکنم مهمه اینه که، انسان وارونه نباشه وارونه یعنی کسی در جای خودش قرار نداشته باشه...مثلا وقتی که باید بیدار باشه خواب باشه یا اگر بزرگ و بالغه، احساس بزرگ بودن نداشته باشه و توی حال و هوای بچگی باشه؛ مردی که مرد نباشه، زنی که زن نباشه...مسئولی که مسئول نباشه...حالا فهمیدید؟ پس توصیه میکنم بالش های ما رو بخرید و این نکته رو هیچ وقت فراموش نکنید که هر بالشی میتونه شروعی جدید باشه برای یک مبارزه...مبارزه با وارونگی با نامردی...

ووو..اه...اینو گوش کنید اونقدر این نکته عمیقه که خودم هم باید توی اولین فرصت در موردش بیشتر فکر کنم تا بفهمم چی گفتم... دقت کنید نکته اینجاست... بالش همیشه شروعی  برای خوابیدن نیست؛ گاهی بالش شروع بیدار شدنه... پس بسم الله ...بالش بخرید برای بیدار شدن و نه خوابیدن!»

باور کنید یا نکنید من به همه این حرفها فکر کرده بودم...و در حال گفتن حرف هایی کاملا جدی بودم. چه کار کنم که بعضیا باور نمی­کند کسی که بساط فروش سرویس خواب پهن کرده اینقدر عمیق حرف بزنه...آدم ها باید برن خودشون رو درست کنند دلیلی نداره من این کار رو بکنم!

*****

یک ربعی هست که از خواب بلند شدم؛ دیشب تا صبح مشغول بساط کردن و سر و کله زدن با مشتری بودم. وقتِ فروش انواع بالش و سرویس خواب مثل روتختی و بقیه چیزها دم دمای غروبه تا بعد نیمه شب. آفتاب که زد تازه تونستم سرم را روی بالش بذارم. خیلی خسته بودم گفتم کمِ کم تا ظهر بیهوشم! ولی الان دو ساعتی زودتر بیدار شدم. بازم خوبه که روز تعطیلیه وگرنه چه جوری باید می رفتم مدرسه؟ خوب می دونم که همیشه باید یه آب باریکه درس خوندن توی زندگیم باشه حتی تا مرگ؛ اگر بخوام فقط به درآمد فکر کنم و از درسام عقب بمونم دستی دستی خودم را وارد یکنواختی زندگی میکنم. یکنواخت شدن توی زندگی یک جورایی وارونه بودنه... من کاری رو شروع نمیکنم که وارد شدن به اون سر و تهم کنه! دیگه خوابم نمیاد ولی میلی هم به بلند شدن ندارم. یه چیزی که نمیدونم خوبه یا بد، ذهنم رو به خودش مشغول کرده؛ بدش گرون شدن ارزه، که برای خرده فروشی مثل من هم بی تأثیر نیست؛ چون اکثر جنس های ما از ترکیه میاد. عوارض هفتاد تومانی خروج،  شده چهارصد هزارتومان، این تازه یک قلم از اثراتشه ولی اصل مشکل توی جوّیه که افتاده توی بازار...

جوگیری توی بازار خیلی زشته یک جور وارونگیه؛ قدیما به محیطی که وارونه بود می گفتن عوضی... عمراً اگر به عوضی شدن راضی بشم!

خوبشم فکریه که توی این چند روز توی سرم رژه میره....شروع یه کار که مثل یک مبارزه است. من باید یه کارگاه تولیدی راه بیندازم به همه چیزش هم فکر کردم. یک سالی هست که توی بازارم؛ توی این یک سال شده مجانی کار کردم تا از محیط بازار دور نشم.خیلی ها رو می شناسم؛ توی بازار شناختن آدم ها خیلی مهمه اصلا درآمد از دونستن و ندونستنه...اینکه بدونی فروشنده­های اصلی چه کسایی هستند؟ و مهمتر اینکه اونا هم تو را بشناسند و به تو اعتماد کنند و باهات راه بیان؛ اینا چیز کمی نیست...

توی بازار اگه از اعتماد دیگران سوء استفاده کنی و بخوای بدقول باشی، دوام نمیاری؛ اینجا آدم های کج حساب وارونه­اند.

از تیمچه حاج حسن گرفته که فروشنده­های صنف ما هستند تا کیلویی فروش­های پارچه، توی حموم چال تا پاساژ قائم و اطراف اون و پاچنار که خرجکارها جزئیات و آویزون کردنی ها و زینت روی کار رو می­فروشند هم برای من آشنا هستند و هم اونا منو خوب می شناسند. چرا؟ چون از پارسال تا حالا با هر کدومشون سلام و علیک داشتم. شناختن اونا باید همراه بشه با شناختی که از بازار هست و نیاز و ذائقه خریدار.

اول باید یه چرخ خیاطی دست دوم خوب پیدا کنم اگر سه سوزنه باشه که خیلی عالیه؛ بخیه هاش ریزه و جای دوخت گندگی نمی کنه. کل پول به چرخه و کسیه که پشت چرخ وقت میگذاره و میشینه. خرید نخ و پارچه و الیافی که توی بالش­ها رو پر کنه هم  هست.

نخ دوکیه و اگر عمده بخری خیلی ارزون تر برات می افته پارچه هم دو جور لازم داری یکی لایی و آستر که اگر بخواهی درجه یک کار کنی متقال باید باشه و اگر خواستی ارزون تر در بیاد لایی های ارزون هم هست. رو بالشتی هم که باید خوشگل باشه میتونه انواع مخمل و جیر و ساتن و دوخت کار و خرجی کار باشه... الیاف رو هم برای شروع از اضافات اسفنج و خورده ابر و پشم شیشه مناسب استفاده میکنم.

اما هیچ چیزی پر ریسک تر از بازاریابی نیست...اینکه اول تونسته باشی کسی رو راضی کنی که جنس تو رو بخره آخرین و مهم ترین مرحله کار حساب میشه...اینجا هر شروعی در انجام کارها با نگاه به آخر اون انجام میشه...محاسبه نکردن آخر کار، توی بازار مثل این میمونه که وارونه حرکت بکنی... به خاطر همین حتی اگر کارگاه هم راه بندازم اگر لازم شد باز هم باید شب ها بساط کنم...استفاده از فضای مجازی هم که به نظرم برای بازاریابی خیلی لازمه.

ریسک بازار خیلی بالاست، اگر احتیاط لازم را نداشته باشی زود سر و ته میشی...سرِ این تصمیمم باید باز هم مشورت کنم...

توی بازار آدم هایی که بدون مشورت و مطالعه و احتیاط، کاری را شروع کنند، وارونه هستند و حتما شکست میخورند.

بازار از اول تا آخرش فکر کردن در مورد شروع خوبه، این یعنی از اول تا آخرش خطرناکه و پای هر پیچ، دشمنی نشسته که خیر آدم را نمیخواد و میخواد سرنگون بشیم... و زمین بخوریم.

بازار از اول تا آخرش برای سرنگون نشدن بسم الله بسم الله داره. بسم الله الرحن الرحیم، خدایا به امید تو...

  
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۱
کاظم رجبعلی
بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

از بچگی نماز خواندن پدر و مادرم را دیده بودم؛ حتی شاید همه نماز را همان موقع یاد گرفتم. اما اگر نماز هم می­ خواندم، نماز خواندنم با آنها فرق داشت. یک چیزی در نماز من نبود؛ همان چیزی که در نماز پدر و مادرم بود و  برایم خیلی عجیب به نظر می ­رسید، نماز آنها چی داشت که نماز من نداشت؟ به نظرم حسی بود که آنها در نماز به خود می­ گرفتند. در کنار من نشسته بودند، من آنها را می ­دیدم، صدایشان را هم می­ شنیدم ولی آنها مثل شرایط معمولی و غیر حالت نماز، به هیچ کدام از کارهایی که برای تحریکشان انجام می­ دادم، واکنش نشان نمی ­دادند....
سوارشان هم که می­ شدم، با یک دست از افتادنم جلوگیری می­ کردند ولی دریغ از جواب به سؤال؛ تو بگو یک کلمه...هیچی..  یک پرده نامرئی بین من و آنها وجود داشت... پرده ا­ی که عالم جدی­ ها را به من نشان می­داد.

چند سال بعد، من هم نماز می خواندم و مثل نماز پدر و مادرم، کسی نمی­ توانست من را از حالت نماز در بیاورد؛ البته ممکن بود شکلک­های برادرم آن حالت را از من بگیرد و بعد از تمام شدن نماز از خجالتش در بیایم؛ ولی هر چه بود، نمازم شده بود مثل نماز پدر و مادر با همان پرده نامرئی...اما هنوز یک فرقی بین نماز من و آنها وجود داشت؛ و آن بارک الله و آفرین و ماشااللهی بود که هر کسی نمازم را می­ دید نثارم می­ کرد. حالا نماز من یک چیز دیگر هم داشت یک حالت جدید که اووووه... باید کلی می­ گذشت تا برطرف شود...

چند سال بعد، باز هم نماز می­ خواندم البته این بار دلیلش یک چیز دیگر بود؛ جوّ فیلم محمد رسول الله من را گرفته بود، حس همراهی با رسول خدا(ص) جنگ­های او، شهادت و...ولی فیلم زود تمام شد...برای دیدن بقیه فیلم فکری به نظرم رسید، مسجد جایی بود که می ­توانست حس و عطش تمام شدن آن فیلم را پاسخ بدهد. نماز حالا برای من کم کردن فاصله بود، فاصله ­ای میان من و او که با نماز برداشته می ­شد. من با هر نماز به او متصل می­شدم.

چند سال بعد باز هم نماز می خواندم ولی این بار نماز خواندن برایم شبیه  ایجاد یک دومینو بود؛ چیزی شبیه انقلاب کردن، شبیه ایجاد یک جریان، اگر جایی بودم که چند نفر می خواستند نماز بخوانند، یکی شان را امام جماعت می­ کردم و بقیه را به اقتدا دعوت می­کردم...اگر هم کسی استعداد امامت نداشت جلو می ­ایستادم تا نماز جماعت برپا شود. حسم از نماز چیزی شبیه کندن در خیبر بود؛ یا دستکم احیای یک قنات که در بعضی جاها به راحتی انجام می ­شد و در بعضی جاهای دیگر کمی سخت تر...
 
چندسال بعد باز هم نماز می­ خواندم؛ اما انگار چیزی که من را به طرف نماز می کشاند... تفاوت دوتا لحن بود؛ شاید شبیه آن احساسی که در عالم بچگی از نماز داشتم. 
عاشق فاصله دوتا عالم بودم که بی­ نهایت با یکدیگر مسافت داشتند، اما با یک تغییر لحن این فاصله طی می­ شد؛ انتقال آدم­ ها از یک جهان به جهان دیگر، مثل انتقال شان از وضعیت قبل نماز به وضعیت نماز بود. من با هر نماز مرگ را تجربه می­ کردم، با تمام شکوه و زیباییش.هر وقت اراده می کردم با وضویی و با تکبیری می­ مردم.

 

مخاطب: کسانی که میخواهند برای نماز متن بنویسند

ایده فصول یک رمان که کاملا ظرفیت طنز هم دارد.  
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۵
کاظم رجبعلی