.

بایگانی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

در یکی از روزهای سال 1362، زمانی که حضرت آیت الله خامنه‌ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می‌شدند، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شدند که از‌‌ همان نزدیکی شنیده می‌شد.

صدا از طرف محافظ‌ها بود که چندتای‌شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز‌هایی می‌گفتند, صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می‌زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم»

حضرت‌آقا از پاسداری که نزدیکش بود پرسیدند: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی‌دانم حاج آقا! موندم چطور تا اینجا تونسته بیاد جلو» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید آقا خودشان به سمت سر و صدا به راه افتاده‌اند، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایستید، من میرم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن‌ها را نزدیک حضرت‌آقا مستقر کرده و خودش به طرف شلوغی می‌رود.

کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگردد, و می‌گوید: «حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره, بچه‌ها می‌گن با عز و التماس خودشو رسونده تا اینجا, گفته فقط می‌خوام قیافه آقای خامنه‌ای رو ببینم، حالا می‌گه می‌خوام باهاش حرف هم بزنم».

حضرت‌آقا می‌فرمایند: «بذار بیاد حرفش رو بزنه وقت هست».

لحظاتی بعد پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمده و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به حضرت‌آقا می‌رساند, صورت سرخ و سرما زده‌اش خیس اشک بود, در میانه راه حضرت‌آقا دست چپش را دراز کرده و با صدای بلند می‌فرمایند: «سلام بابا جان! خوش آمدی»

شهید بالازاده با صدایی که از بغض و هیجان می‌لرزیده به لهجهٔ غلیظ آذری می‌گوید: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟»

حضرت آقا دست سرد و خشکه زدهٔ پسرک را در دست گرفته و می‌فرمایند: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان می‌دهد.

حضرت‌آقا از مکث طولانی پسرک می‌فهمند زبانش قفل شده, سرتیم محافظان می‌گوید: «اینم آقای خامنه‌ای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان حضرت‌آقا با زبان آذری سلیسی می‌فرمایند: «شما اسمت چیه پسرم؟»

شهید بالازاده که با شنیدن گویش مادری‌اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی می‌گوید: «آقاجان! من مرحمت هستم از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

حضرت‌آقا دست شهید بالازاده را‌‌ رها کرده و دست روی شانه او گذاشته و می‌فرمایند: ‌«افتخار دادی پسرم صفا آوردی چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟»

شهید بالازاده که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود می‌گوید: «انگوت کندی آقا جان!»

حضرت‌آقا می‌پرسند: «از چای گرمی؟» شهید بالازاده انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد زود می‌گوید: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».

حضرت‌آقا می‎فرمایند: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

شهید بالازاده می‌گوید: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.»

حضرت‌آقا عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرده و می‌فرمایند: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»

شهید بالازاده می‌گوید: آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!

حضرت‌آقا می‌فرمایند:چرا پسرم؟

شهید بالازاده به یک باره بغضش ترکیده و سرش را پایین انداخته و با کلماتی بریده بریده می‌گوید: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) 13 ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 ساله‌ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم هر چه التماسش می‌کنم, می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم, اگر رفتن 13 ساله‌ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا می‌خوانند؟» و شانه‌های شهید بالازاده آشکارا می‌لرزد.

حضرت آقا دستشان را دوباره روی شانه شهید بالازاده گذاشته و می‌فرمایند: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است»شهید بالازاده هیچ چیز نمی‌گوید، فقط گریه می‌کند و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می‌رسد.

حضرت‌آقا شهید بالازاده را جلو کشیده و در آغوش می‌گیرند و رو به سرتیم محافظانش کرده و می‌فرمایند: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز)تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است, هر کاری دارد راه بیاندازید و هر کجا هم خودش خواست ببریدش, بعد هم یک ترتیبی بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل, نتیجه را هم به من بگویید»

حضرت‌آقا خم شده صورت خیس از اشک شهید بالازاده را بوسیده و می‌فرمایند: «ما را دعا کن, پسرم درس و مدرسه را هم فراموش نکن, سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۱۲
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

قاسم را فراموش نخواهم کرد

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورق های غنچه تو در توست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است

فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست

حتما تا به حال مگسی را دیده اید که در دام عنکبوتی افتاده باشد . آن وقت ها که کوچکتر بودیم ، گاهی مگس ها را می گرفتیم ، آن وقت آن را در دام عنکبوتی گیر می دادیم و لحظه ای بعد ... منظور همان حالت مگس است . مگس بیچاره با پیکره ای نه چندان سالم سعی می کرد که از شر تار ها خلاصی یابد ، ولی هرچه بیشتر تقلا می کرد ، بیشتر در دام فرو می رفت . مگس شاید می دانست که چه سرنوشت محتومی انتظارش را می کشد ؛ ولی با علم بدان هنوز دست و پا می زد .

ما هم گه گاهی مثل آن مگس می شویم ؛ مگسی که در دام تارهای موهومی بیافتد و آن قدر دست و پا بزند که همین سر و صدای دست و بال ها سبب شود که شکارچی یعنی عنکبوت پی ببرد . ما هم در انتظار سرنوشت محتوم معلومی در حال نبرد با تارهاییم ؛ البته نه در همه جا و برای همه چیز .

یکی از تغییرات نسیان است و فراموشی . با اینکه می دانیم در تارهای این دام فرو افتاده ایم ، ولی راه چاره و نجاتی برای آن نمی یابیم و بی هیچ امیدی و بی هیچ سپیدی ، شب سیاه را تمام خواهیم کرد .

گویی زمان قدرت عیب سحر آمیزی دارد که تمام حالات انسان را دستخوش نسیان می کند . گذشته های دور را با همه اهمیتی که دارند ، وقایع بزرگ زندگی را با همه ظرافتی که دارند ، از یاد می بریم . هیچ گاه سعی نمی کنیم که بفهمیم سرنوشت محتوم ما در همین تارها پایان می گیرد . با این حال ها و با تمام این چیزها سعی می کنیم که لا اقل تصویری نه از وقایع گذشته مثل یک دفتر خاطره یا یک کتاب تاریخ بلکه تصویری از حالات و غم های گذشته را در یاد داشته باشیم . شاید بتوانید خاطره ای را به یاد بیاورید حتی با تمام ریزه کاری هایش ، ولی اگر توانستید حالت آن هنگام خود را داشته باشید توانستید احیای خاطره بکنید . اینجا دیگر زمان را در اختیار گرفته اید ، یعنی زمان نتوانسته است حالت آدمی را از بین ببرد .

تمام وقایع ما اینطورند . آن گاه که رخ می دهند تب و تاب خاصی دارند ، ناب ترین جوهره ها را به میدان می کشند ؛ احساس ها ، عاطفه ها ، هیجان ها ، اضطراب ها و ... ولی پس از مدتی فقط یادی از آن بیشتر به جای نمی ماند . نمونه این حالت مثلا مرگ یک عزیز مثل پدر و فرزند که به قول معلممان در دبیرستان ، این وقایع ابتدا که رخ می دهند گویی تمام دنیا بر سر آدمی خراب شده است .داغ دیده جزع و فریاد می کند ، کسی را یارای تسلایش نیست ، خود به خود هر دم گریه می کند و ... ولی مثلا چند ماه بعد یا یک سال بعد ، همان شخص را می بینی که در فلان مجلس عروسی چه خنده ها که نمی کند و یا حتی چه رقص ها که ...

مراسم مجلس تدفین را با مجالس اربعین و چهلم مقایسه کنید !خلاصه این سرنوشت محتومی است که بر سر اندیشه ها ، حالات و عواطف ما می آید و همه را بر باد می دهد . تازه از این ها دردناک تر آن که نه تنها نسبت به تمامی این حالات فراموشی پیدا می کنیم ، بلکه یک حالت تمسخری هم گاهی نسبت به بعضی حالات برایمان پیش می آید ، که مثلا فکر می کنیم که چرا فلان موقع بر سر آن موضوع کوچک آن قدر ناراحت بودیم ، یا خیلی از این ها را دیده ایم .

با اندکی که نه ، با تاملی چند پی می بریم که رهایی از این تارهای تندیه شده ممکن نیست . مگر فرجی باشد ! گفتم که : قاسم را فراموش نخواهم کرده ...

آن سه نقطه بعد از عبارت ، تفصیلی بود بر اینکه بگویم :

باز هم این خاطره غم آلود ! من و آن یاد سوزناک تو ؛ باز هم این وجود آشفته من و آن ظرافت دل انگیز تو .

پسرک کجایی ؟ که خانه قلب من بی تو همچونخرابه ای است . پسرک نمی خواستم بگویم  ؛ یعنی پیش روی تو نمی گفتم . اما حالا پشت سرت می گویم که وقتی پایه های سست دنیایی ام فرو می ریزد ، وقتی از همه بیزار می شوم ، وقتی همه غریبه می شوند و واقعا تنها در میان این کثرت پرسه می زنم ، تمام خلاء این تنهایی را با اندک یادی از تو جبران می کنم .

پسرک وقتی به تو می اندیشم ، از همه چیز راحت می شوم که می گفتی : قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون . فقط دوست داشتم که یاد تو باشم . شاید به خاطر اینکه خیلی تنها بودی . تو همانطور تنها بودی و هنوز هم شاید تنها در بستر گرم هور آرمیده ای .

اما ای هور ...

آرام باش ! مبادا پسرک را بیدار کنی ! مبادا بزم تنهایی اش را به هم بزنی ! نمی دانم ؛ شاید پسرک سرد و بی جان در فلان بستر یا در لا به لای انبوه نی هایت ، ای هور آرمیده باشد .

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۴۴
کاظم رجبعلی

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

برادرانم تو را علیه السلام نمی­ خوانند؛ می­ گویند علی«کرّم الله وجهه»و بر این منقبت حکایتی نقل می­ کنند از دورانی که در بطن بنت اسد بودی؛ که از آن زمان هرگز به رسول خدا پشت نکردی و رویت لحظه­ ای از او برنگشت.

مولای روسپیدان عالم! خدا سلام بر وجه کریمت را کرامت داخل شدن به اسلام و دخول ایمان در قلب­ها تعریف کرد؛ و از این روست که هر کس روی ترش کند و چهره درهم کشد، توبیخ می­شود که قلبش انقلابی نیست.

سلام به تو، داخل شدن در اسلام است؛ داخل شدن درانقلاب قلب­هایی که هر ضربان و کوبش خالصشان، لاجرم جان را به مقصد چهره­­ می –رسانند که  روی انقلابیون تو، همواره گلگون و گشوده است.

سلام بر تو و بر انقلاب قلبت، که  همه چهره­­ ات را گرفت؛ و چون محاسن سفیدت به خونِ سر خضاب گردید، انقلابت به ثمر نشست؛ فزت و رب الکعبه.

این صدای انقلاب خون است؛ امام سینه­ ها، به بهشتِ زهرا رسید؛ یعنی که چهره علی غرق در خون شد، و این سیل خون، جماعت مؤمنینی هستند، که به کمترین اشاره امیرشان،  تا میدان چهره­ اش دویده­ اند.

انقلابی ترین کلام، سلام بر تو است؛ شنیدنی که نه دیدنی است که نه، دویدنی است! که در اختلاط  و وحدت میان قدم با سمع و بصر، دویدن، کار هر دو را می­ کند. تقلّا می­ کند، عصا به دست، نیاز به دیدن و شنیدن را می­رود؛ طی می­کند؛ هر عصایی که می­ زند، تپیدن و حیات است.سلام است؛ لحظه­ ای که عصا نزند، نیست؛ عصا می­ زند و بازهم عصا می­زند، تا....تا  خضاب چهره­، به خون سرخ؛ میدان شهدا.

و این بار شیعه انقلابی توست که همچون خون رنگینت منظر را پر می­ کند و عطش شنیدن یک فزت و رب الکعبه از زبان روزه­ دارت، میل­ش را به سادگی و تواضع، به تعادل و ایمان، به فراوانی و اختیار، به نشاط و بهجت، منقلب می­ کند.

سلام به تو طعام شیعه است؛ طعمی دارد شبیه نان جو و نمک؛ که این لقمه­ های سفره ساده انقلابِ علی است؛ که به عدالت دولت تعیین می­ کند و توی دهان این دولت می­ زند؛ بر دیوار کعبه تکیه می­ کند؛ آه؛ فزت و رب الکعبه.

اکنون نمایش قلبها بر صفحات چهره­­ ها تماشایی است. و تشیعِ سلام بر وجه کریمت را پاسخی است که صدایش از سیمایِ«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ*ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ» شنیده می­ شود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۵
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

اَعْدَدْتُ لِکُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ..................نسبت هول با ترکیب تعیین جهت+استثناء(کل نگری با تأکید و حصر اسم جنس)

وَ لِکُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ما شاءَاللَّهُ.......................نسبت هم و غم با موصول(کل نگری با موصول)

وَ لِکُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ..............................نسبت نعمت با الف و لام جنس(کل نگری با الف و لام جنس)

وَ لِکُلِّ رَخآءٍ اَلشُّکْرُ لِلَّهِ.............................نسبت رخاء با الف و لام جنس(کل نگری با  الف و لام جنس)

وَ لِکُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ...................نسبت اعجاب با اسم فعل/مفعول مطلق(کل نگری با مفعول مطلق)

وَ لِکُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُاللَّهَ.........................نسبت ذنب با باب استفعال(کل نگری با جمله فعلیه)

وَ لِکُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ...................نسبت مصیبت با تأکید و قید تعلق(کل نگری با جمله اسمیه)

وَ لِکُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ............نسبت ضیق با مبتدا(کل نگری باجمله اسمیه/خبر مقدم)

وَ لِکُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ نسبت قضاء و قدر با متعدی با حرف علی(کل نگری با جمله فعلیه)

وَ لِکُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ نسبت دفع عدو با متعدی با حرف ب

وَ لِکُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ(کل نگری 6)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۴
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

با سلام و درود بر روان پاک شما و خودم و 290شهید هواپیمای ایرباسِ مرگ بر امریکا! امروز ان شاالله تمام میشه! بلند بگولااله الاالله

به نظرم 100تا120ساعت از عمر ناقابلم با کمال افتخار به تصحیح برگه ها اختصاص یافت. به شرف و عزت لا اله الاالله بلندبگو لااله الا الله

اکنون که این کلمات را می نویسم روز چهارشنبه است و ساعت حدود 8از ساعت 4 مشغولیم باید تا چند دقیقه دیگر از خانه متواری شوم چون یاسین و حسین اگر بیدار شوند با کسی شوخی ندارند. آه خدایا چقدر سخت است بلند شدن من هنور احتیاج دارم به دو ساعت دیگر تا کار را یکسره کنم و چشم فتنه را در بیاورم! بگو الله اکبر

کلّاً اگر در دو هفته ای که گذشت خواب من را زیاد دیدید حلال کنید پیداست دعاگوی شما بوده ام و البته درس میگرفتم.تک تک دوستان را به ورقه هایتان میشناسم البته به نقاط قوت برگه ها چون خیلی با احساس غلطگیری میانه ای ندارم خیال همه راحت اصلا تصحیح برگه ها در روحیه ام اثر نگذاشته است. لااله الاالله

نتایج باشکوه و خیره کننده است اگر باور ندارید؟ لااقل آزاده باشید بگو لااله الاالله

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۰۸
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

حدود 50ساعت استخراج مبانی تصحیح برگه ها زمان برد

تصورم این بود که ظرف 10تا15ساعت برگه ها تصحیح شود.

تحلیل اولیه یکی از برادران از برگه ها، همین قدر باید زمان برده باشد؛ ساعات جلسات را ولش کن حرفش را نزن

بر اساس تحلیل نتایج امشب، واقع بینانه و در عمل، برگه های هر فرد، یک ساعت وقت می برد.

در تمام این فاصله از خدا و همه شاهدان عالم که بگذریم؛ ملائکه افراد هم لابد خیلی حاضرند

همین قدر بگویم که اتمسفر دارد هر نفر...

همه برادران شورای کذا، خود را موظف کرده اند به مطالعه همه برگه ها

بیش از صد نفر، برای تو و در ذهنت کرامتی در حد  امام زاده دارند؛ آنوقت برخی چهار بار(به دلیل 4آزمون)برخی سه بار، برخی دو بار و برخی یک بار(جمعا219بار)، ضرب در عدد سؤالات (از 10 تا43 سوال)،فرصت و مجالی فراهم آورده اند تا شفاعتمان کنند...

نفهمیدم چطوری ساعت 5صبح شد؛ کتری را میگذارم باید دید در این اتمسفر، آب در چند درجه به جوش می آید


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۱۳
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

متن زیبای زیر را سرکار خانم ادیب نوشته اند؛ حدیث نفس است و دلالت بر طهارت و سطح حساس تقوای ایشان دارد:


گفته بودند که خدا سمیع است، بصیر است، می¬شنود و می¬بیند، اما بارها از کنارش گذشتیم و فکر کردیم که فهمیده-ایم.
دیشب می¬خواستم بخوابم که دوباره صدای آواز پشه¬¬ای بلند شد.
چند وقت بود که پشه¬ها را نمی¬کشتم بلکه زبان خواهش و تمنای آدم را بفهمند و بی خیال ما بشوند و احتمالا رفاقتی حاصل کنند. اما فایده نکرده بود. گفتم اینبار که بیایند و اذیت کنند دیگر حجت تمام است میزنم محکم تا تکلیفشان روشن بشود.
می¬خواستم بخوابم که باز آواز پشه بلند شد، یاد حرف استاد افتادم که گفته بودند حیوانات هم نطق دارند، فهم دارند، حرف تو را می¬شنوند، اما اگر میخواهی به تو آسیب نزند باید آن ماموریت الهی را که برایش مامور شده¬اند خنثی کنی. باید با عالم بالا رابطه ات درست بشود.
گفتم یکبار دیگر امتحان می¬کنم. از خدا کمک خواستم و با صدای بلند گفتم پشه جان، خدا بهت خیر بدهد. بیاو و یکبار رحمی کن، بگذار نه من تو را بکشم و نه تو مرا نیش بزنی، برو و بی خیال من شو. انشا الله به روحت صلوات.
... صبح شده بود، نماز را که خواندم و همچنان خواب آلوده به اتاق برگشتم، پشه لاغری را دیدم که گوشه ای به دیوار ایستاده بود. در لحظه یادم افتاد به قرارهای قبلی که این چند وقته با خود گفته بودم اگر  پشه¬ای بیاد و اذیت کنه، محکم میزنم...
در یک آن زدم رویش و او هم بی هیچ مقاومتی سقوط کرد. از بالا به پایین افتاد، آرام و بی صدا...

یکمرتبه یاد دعا و قرار دیشب افتادم، بگذار نه من تو را بکشم و نه تو مرا نیش بزنی!
آخ این همان پشه بود، بدون هیچ اذیتی لاغر و ساکت همینجا تا صبح نشسته بود. یعنی خدا دعای مرا شنیده و مستجاب کرده بود. عجب... چکار باید میکردم؟ پشه جان بلند شو، چرا مردی؟ من یادم نبود که دیشب دعا کردم و اینقدر امید نداشتم که کسی دعای مرا بشنود.
کجا افتادی؟ حالا چکار باید میکردم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۸
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

صحنه های باشکوهی به خاطر برگزاری آزمون در مدرسه دانشجویی قرآن و عترت رقم خورده است.

  • حدود 100نفر در سطوح مختلف شرکت کردند همین حدود از نفرات خود را برای آبانماه آماده می کنند.
  • تعداد آقایان چندان هم کم نیست.
  • هر کسی تازه متوجه ضعف و قوت هایش در جزوات تدبر شده و می شود.
  • مدرسه دارای سطوح معلومی از نفرات خواهد شد و می تواند نیازهای جامعه را با توجه به توان خود مدیریت کند.
  • همین سوالات به خودی خود بیانگر سطح دروس و البته افرادی است که به تدبر اشتغال دارند کافی است این 4سری سوال را به هر داور و عالمی نشان دهیم و به نتایج و جواب ها هم کاری نداشته باشیم فقط بگوییم کسانی پیدا می شوند که اگر بخواهیم از آنها امتحان بگیریم این سطح سوالاتی است که مطرح می شود...
  • همه این ابعاد را کنار بگذارید و به این یکی دقت کنید: (این نکته را به عنوان کسی عرض میکنم که شاهد امتحانی در طول زمان 5ساعت بوده است(از ساعت 3بعد از ظهر تا 8) ) دوستان بزرگوار در اشل عمومی در حال تجربه کردن 5ساعت متمرکز تفکر بر روی یک سوره هستیم حالا اگر به ما بگویند روی یک سوره ای کار کنیم می دانیم که کار یعنی: طرح سوال+پاسخ به آن. عزیزی که تا حالا بیش از صد مجلد از کتب مدرسه را نوشته است حداقل روزی سه برابر این زمان را حداقل به مدت ده سال، زمان صرف کرده و میکند. هر 4 آزمون این روزها با اغماض و بدون محاسبه طراحی سوال ها، روایت دو روز او از این ده سال است...


وَ تَرَى الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین‏


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۵۳
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

مدتی است جلسه اعتکاف علمی دوستان مدرسه حمد، به همت این عزیزان در حال برگزاری است؛ توفیق داشتم  انتهای برخی از جلسات را جهت جمع بندی مطالب حاضر شوم و از توضیحات دوستان بهره مند شوم. این هفته کتاب ساختار وجودی هستی در دستور کار قرار داشت.

کتابی که هر فصلش بر مبنای سوره مبارکه زمر و سوره های حوامیم نوشته شده است.

توصیه می شود نمودارها، متن کتاب و سوره ها هر کدام جداگانه با توجه به عنوان هر درس مطالعه شود و نهایتاً تلفیق آنها مورد توجه قرار بگیرد. مطالب کتاب باید دقیق و خوب و همراه مباحثه باشد.

تمثیلی که در ذیل پیشنهاد میشود(مفهوم لباس) فقط با فرض مراحل فوق قابل استفاده است. اما ظاهرا توانی که این تمثیل ایجاد می کند، همان توان تدریس است.


درس اول: آشنایی اجمالی با ساختار هستی

سوره مبارکه زمر

تمثیل لباس از زاویه تمام مفاهیمی که ربط و ترکیب آنها آن لباس را می سازد. مثلاً دوختن، پارچه، نیاز، حفظ، زینت، سوزن و ...


درس دوم: هستی آفرین

سوره غافر

تمثیل لباس و بیانی که غرضش توصیف و تعریف لباس باشد، اما از روی وصف خیاط. مثلا علم، لطافت و ریزبینی، حسن سلیقه، دقت و نظم، تدبر و....


درس سوم: کتاب و رحمت الهی

سوره فصلت

تمثیل لباس و بیانی که غرض استفاده از لباس و مقاصد ان بگوید.


درس چهارم: وحی

سوره شوری

تمثیل لباس از زاویه احکامی که واجب و حرام و مستحب و مکروه را در مورد آن مشخص نماید.


درس پنجم: قرآن و رسول

زخرف

تمثیل لباس از زاویه مسلمانی که خود را ملزم به تبعیت از احکام لباس می داند.


درس ششم: تقدیر در ساختار هستی

دخان

تمثیل لباس

استفاده از تمثیل لباس از زاویه وجود قواعد اندازه و تناسب و قواعد مورد نظر آن.


درس هفتم: ساختار انسان و آیات در نظام هستی

جاثیه

استفاده از تمثیل لباس از زاویه اجزاء ساختار انسان. مثلاً فهم دست از مفهوم آستین و فهم سر از مفهوم یقه و ...یعنی هستی می شود اجزاء ساختار وجودی انسان از آن حیث که جاعقلی، جافعلی، جا خیالی، جاصفتی و ...


درس هشتم:غایت ساختار هستی

احقاف

استفاده از تمثیل لباس از زاویه میهمانی و لقاء و زمینه ای که برای درک کمال به وجود می آورد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۸
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

مدتی است برایم مهم تر شده که چی از ذهن پیرمرد میگذرد و به قضایا چه شکلی نگاه می کند؛ آنقدر که بدون زحمت همه صحبت هایش را حفظ می شوم. امروز که توفیق حضور در نماز عید داشتم، بیشتر حال کنکاش و فضولی در کار او را داشتم تا هر حس دیگر... متن زیر حاصل این حال و هواست:


پیرمرد حمد رکعت دوم را جور خاصی می خواند. نمی دیدمش اما صدایش دیدنی بود؛ از خطبه هایش هم فهمیدم که چشمش پی همان عید مسلمینی است  که ذخر و شرف و کرامت و مزید برای رسول الله(ص) است( این قسمت صدایش شنیدنی بود). 

خطبه های نماز عید هم تماشایی بود: می خواست بگوید که چه جامعه معنوی ای داریم و چقدر فضای جامعه(به ویژه تهران) مستعد جلب رحمت الهی است.

روزه داری در روزهای طولانی و گرم برایش جالب بود؛ روزه داری نوجوانان و دست های خبیثی که می خواستند نوجوانان روزه نگیرند اما موفق به این توطئه نشدند، برای پیرمرد جالب بود میگفت مسئولین دقت کنند دشمن تا کجاها را مورد محاسبه قرار می دهد.

پیرمرد از مراسم افطاری های ساده در کوچه و خیابان هم گفت(واقعا چه چیزهایی به چشمش بزرگ می آید!!)میگفت اینها خوب است اما افطاری دادن های اشرافی و مسرفانه آن هم از بیت المال آن هم برای افراد غیر نیازمند زشت است.

از جلسات باشکوه جزء خوانی قرآن یاد کرد. از شبهایی که در مساجد و حسینیه ها مناجات و دعا دایر بود به ویژه از شبهای احیا گفت

روز قدس و راهپیمایی آن به ویژه در استان های گرم جنوبی که انسان تحمل حرکت کردن و بیرون رفتن را هم ندارد، در چشم پیرمرد چلوه داشت

(خطبه اولش بیشتر دیدنی بود، تا شنیدنی)

در خطبه دوم از غمش نسبت به وضعیت جهان اسلام گفت از عیدی که عزا شد! توسط اسلام بدوی! آتش شعله ور در عراق و سوریه و لیبی و بنگلادش و استانبول برای پیرمرد غم انگیز بود. از یمن به شکل ویژه یاد کرد به خاطر ظلمی که بر آنها می رفت و البته مرحبا گفت به مردم و رهبری حکیم آنها به خاطر راهپیمایی روز قدس.

در مورد حقوق های نجومی سید داد می زد می گفت افراد خلافکار لیاقت مسئولیت در نظام اسلامی را ندارند.(برای آبروی و اعتبار نظام اسلامی نگران بود)

رئیس جمهور و سران دو قوه دیگر را خطاب قرار داد تا به وضع یاد شده رسیدگی کنند  و جلوی به فراموشی سپردن آن را بگیرند...

(خطبه دوم بیشتر شنیدنی بود تا دیدنی)



۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۴
کاظم رجبعلی