.

بایگانی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر با هم حرف می زدند یکی خدا و دیگری بنده. بنده از مسیر کلمات خدا استشمام گل محمدی می کرد...سرش را که بالا می گرفت، آسمان دشت گل بود وسیع و بی انتها 

 ابلیس باطعنه گفت: زمین  را نگاه کن ببین چقدر تنگ و سیاه است مثل قلوب مجرمین.

بنده چشمش به غنچه های روییده در زمین افتاد.

خدا گفت: همه عالم بر صراط من است

غنچه ها با هم به قدرت خدا و ضعف ابلیس خندیدند... زمین پر از آسمان شد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۸
کاظم رجبعلی
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها


دو نفر با هم حرف می زدند، یک خدا بود و یکی بنده. بنده نگاهی به کلمات خودش با خدا کرد، دید در بیابان خشک درختی شده خوش قامت و پر شاخه، با میوه هایی آبدار و شیرین.خواست شکر نعمت کند. همانجا برای آن درخت خانه ای ساخت درش را هم باز گذاشت تا نسل به نسل بچه ها میوه توحید بچینند.
ابلیس که این صحنه را دید روزگارش سیاه شد، شروع کرد به وعده های دروغ دادن تا خبر و نشانی این خانه به بچه ها نرسد و کسی از درخت توحید نچیند...
بنده، نگران بچه ها شد...
خدا گفت: من خبر این خانه و درختش را به همه نسل ها می رسانم تا هوشیار باشند و بدانند توی این بیابان همیشه میوه شیرین هست میوه هایی که هسته دارند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۰۴
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر با هم حرف می زدند یکی خدا و دیگری بنده. خدا هر چه می گفت، بنده می دید. هر جا هم که نمی دید وقتی بود که خیره شده بود... کلام آنجا متوقف بود.

ابلیس باطعنه گفت: کو چشم؟کو چشم انداز؟  

بنده از کوری ابلیس ترسید!

خدا گفت: شهید!

بنده تکانی خورد انگار که دوباره متوجه همکلامیش با خدا شده باشد.فهمید شهید آنچه خدا نازل کرده و میکند را می بیند. چون لحظه ای چشم از رسول برنداشته است.

چشمانش را داد به شهید، دیگر چشمانش خیره نشد...به هر چیز خدا امر میکرد چشم می دوخت و از هر چیز که خدا می گفت، چشم بر می داشت.

فهمید شهید بینایی چشم است و همکلامی با خدا بدون بینایی ممکن نیست!

فهمید هر تغییری از پراکندگی یا همجهتی چشم ها به نسبت رسول است!

فهمید شهید جهت دهنده چشم ها به کلام خداست!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۲۶
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر با هم حرف می زدند یکی خدا و یکی بنده. بنده گفت:  از همه زندگیم، چه سخت باشند چه آسان، قطعه هایی هست که انگار جوری دیگرند...آنقدر شیرین و گویا هستند که می توان برای دیگران تعریف کرد. آنقدر ارزش دارند که قابل توصیه اند!

ابلیس گفت: چقدر سهم تو از این بخش از زندگی کم است...اکثر زندگی تو ارزشی ندارد...

بنده دلش گرفت.

خدا گفت: من برای تو قرآن را فرستادم وقتی به هر آیه پناه می بری زندگیت قصه می شود! این همه قصه انبیا و صالحان را برای قصه شدن زندگی تو نازل کردم! 

بنده فهمید بعضی قصه ها آیه می شوند و آیه های خدا قصه سازند و تبعیت از آنها با توکل بر خدا در صحنه های زندگی قصه سازی زندگی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۵۳
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر بودند که با هم صحبت می کردند یکی خدا و دیگری بنده. بنده داشت با این همکلامی به میان اقوام گمراه می رفت و امر خدا را بر زبان داشت و ابلیس را که از دهان قوم های گمراه حرف می زد، رسوا می کرد.

بنده می گفت: پرستش غیر خدا نه...نذیر و بشیرم...استغفار  آنگاه توبه...

اقوام می گفتند: بگو بیاید عذاب...ما که دست نمی کشیم...از تو توقع نداشتیم...خوب می دانی چه می خواهیم...نمازت باعث حرف های بی اساس است؟...

خدا از این گفتگو غافل نبود، گفت: فاستقم کما امرت... پایدار باش چنان که فرمان یافته ‏اى‏

بنده، پیر شد... به خاطر سعادت اقوام؛ اما پژمرده نشد!

خدا، پیرها را گرامی می دارد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۱۴
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر با هم صحبت می­ کردند، یکی خدا بود و یکی بنده. بنده گفت: خدایا در این دنیا قلبم بی قراری تو را می کند. با تو ام ولی باز هم بیشتر....

خدا گفت: خودم تو را به این شکل آفریده ام... خواستم پیوسته و مکرر با پدیده ها مواجه شوی و آنها را آیات پر اثر بیابی، اثر هدایت در هر آیه، دیدار ماست! این شکلی که که با هم، هم کلام می شویم، زیباتر است. قرآن را بیشتر ببین تا دیدارمان بیشتر باشد...

ابلیس گفت: دست به سرت کرده است،...بگو یک جور دیگر... بگو یک قرآن دیگر!

بنده گفت: انتظار و امید را از بدبینی بیشتر دوست دارم...هر انتظار یعنی هزاران بار دیدار...

خدا گفت: تا اینگونه باشی، هیچ مانعی بین من و تو نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۱۲
کاظم رجبعلی

سم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر با هم صحبت می کردند، یکی خدا بود و یکی بنده. بنده به واسطه قلبش نبود که حیات داشت؛ جنبش حیاتش اوامر خدا بود. در سینه اش باید ، نباید، باید، نباید...می¬ تپید. چون خدا را میان خود و قلبش حایل می دید. احساس کرد به هیچ بهایی حاضر به معامله بر سر تابش نور خدا نیست. 

ابلیس گفت: نمی شود! مصلحت در حفظ منافع، حرمت ها و قداست ها و پیوندهای اجتماعی، عاطفی، قبیله ای، سیاسی و اقتصادی به هر قیمتی است! وگرنه چراغ خانه ها و روابط و مسجد خاموش می شود!

خدا گفت: می خواهند نور مرا با دهانشان خاموش کنند. ولی نمی خواهم نورم  را به جلوه تمام نرسانم و در این کار ملاحظه کافران را هم نمی کنم.

بنده، شمشیر رسول ماند؛ و با هر باید و نباید به رقص و قیام بر می خواست. تنها او بود که صلاحیت آباد کردن مساجد را داشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۴۸
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر با هم حرف می زدند،  یکی خدا بود و یکی بنده. بنده در میدان نبرد بود و خدا میان او و قلبش! بنده میخواست بداند در این معرکه چه کار باید کرد. 

ابلیس گفت به قلبت رجوع کن اگر قرار باشد زنده باشی یا زنده کنی، قلبت باید بتپد!

خدا گفت من از قلبت به تو نزدیکترم آن را سپر کن و خودت فقط شمشیر رسول باش تا زنده شوی و زنده کنی...

بنده استجابت کرد و به ایمان حقیقی زنده شد.

ابلیس و لشگریانش ترسیدند و فرار کردند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۴۸
کاظم رجبعلی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

دو نفر بودند که با هم حرف می زدند، دو نفری که با هم خیلی فرق داشتند یکی خدا بود و یکی بنده.

خدا بنده اش را صدا می زد،  به نام طایفه و پدرش؛ هی می گفت ای بنی آدم... و در وجودِ بنده به وسیله این ندا، ایجاد توجه می شد.

بنده از این شکل حرف زدن خیلی خوشحال بود چون انگار عزیزکرده و در دانه ای شناخته شده و دارای سابقه است. انگار دفعه اولی نبود که زندگی می کرد. انگار همه چیزهایی که می دید و می شنید چند بار بیشتر از همیشه فهمیده می شد و قابل احساس بود.

هر چه همکلامی بنده با خدا ادامه پیدا می کرد، بیشتر احساس می شد که هم باید و هم دارد پوشیده می شود.

وقتی همکلامی با خدا، همه ی وجودت را احاطه کند، تبدیل می شوی به توجه محض؛ می شوی یک رو و سیمایی که به چیزی جز خدا توجه ندارد. بنده لباسی داشت که همه چیز را پوشانده بود و از این پوشش برایش قامتی ایجاد کرده بود. قامتی که صورت تابان و آشنایش را در بلندترین جایگاه قرار می داد. او با این لباس، قامت داشت و با این قامت سربلند بود.

ابلیس رو سیاه، تحمل این ارتفاع و قامت را نداشت. خواست توی دل بنده را خالی کند و به طمع جاودانگی، لباس او را در بیاورد. اما بنده همه چیز را چندباره می دانست، محال بود به دشمنش اعتماد کند.

خدا گفت: کسی که پیش من باشد جای دیگری نمی رود.

بنده سجده کرد، هیچ جای دیگری نرفت یعنی سیما و صورتش را متوجه اراده خدا کرد. اراده ای که عزت و بندگی را یکجا جمع کرده بود.  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۲:۱۸
کاظم رجبعلی
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها


دو نفر با هم صحبت میکردند؛ دو نفری که خیلی با هم فرق داشتند؛ یکی خدا بود و یکی بنده. هر چه بیشتر هم کلام می شدند، بنده بیشتر احساس می کرد که خداوند معادلی ندارد. بنده فهمید که می تواند آیات خدا را تصدیق کند.چون تکیه گاه های خدایی معادل دیگری ندارند. فهمید وقتی ذکر خدا را بر هر چیزی که خدا اجازه خوردنش را داده بود می برد، آن چیز خواستنی و خوردنی می شود. چون شیرینی ذکر خدا معادل دیگری ندارد. بنده گفت چقدر رحمت خدا گواراست.
ابلیس با طعنه گفت: کامت زیاد شیرین نخواهد ماند؛ خدا با این همه بزرگی، میتواند اراده کند و رحمتش را بردارد آن وقت تو می مانی در تاریکی...خواستی، یک عمل زشت را امتحان کن!
خدا گفت: من بر خودم رحمت را نوشته ام، من ضمانت می کنم _و ضمانتنامه اش را هم فرستاد(نزول سوره انعام)_ برای پذیرفتن هر بنده مؤمنی که عملی زشتی را از روی جهالت انجام داده باشد.
بنده فهمید هیچ وقت نباید تلخی عمل سوء را بچشد، اما خیالش هم راحت بود که شیرینی هم کلام شدن با خدا، بادوام و افول نکردنی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۱۸
کاظم رجبعلی